قالب وردپرس قالب وردپرس آموزش وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس
خانه / کتاب / کجایید ای سبک بالان عاشق

کجایید ای سبک بالان عاشق

در هفته دفاع مقدس وظیفه خود دانستیم که تعدادی از کتب برجسته دفاع مقدس را به شما عزیزان معرفی نماییم. شخصیت اصلی بیشتر کتب ما قهرمانان جوان و نوجوان هستند. که نشان از شجاعت و وفاداری به امت و میهن اسلامی است. امیدواریم با مطالعه این کتب با قسمت کوچکی از رنج و سختی که این عزیزان کشیدند تا هم اکنون میهنی آباد داشته باشیم را درک نماییم. کتب ذیل که به آنها اشاره شده تنها برگی از هزاران برگ خاطره جنگ و دفاع مقدس است و عدم ذکر برخی از عناوین نشان بر کم بار بودن آن نیست و سعی بر آن شده که عناوین برجسته خدمت شما تقدیم گردد.

داء

سیده زهرا حسینی

داء، در لهجه محلی یعنی مادر و این کتاب روایت گر مادران این سرزمین است با شروع جنگ سیده زهرا حسینی برای حضور در جنگ خود را به مسجد شهرش خرمشهر معرفی کرد. هر کاری که از دستش بر می آمد دریغ نمیکرد از امدادگری، حمل مجروح، تعمیر اسلحه، پخت و پز و توزیع مهمات. پدر و برادرش شهید می شوند و با دستان خودش آنها را خاک می کند. داء، روایت همین روزهاست؛ با زبانی ساده و پر از جزئیات.

قسمتی از کتاب:

پیکر جوانی را دیدم که به شکل دلخراشی به شهادت رسیده بود. نمی توانستم به او نگاه کنم؛ چه برسد بخواهم به او دست بزنم و یا جا به جایش کنم. پایین تنه اش از قسمت کمر بر اثر موج انفجار شکافته و پاهایش خلاف جهت تنه رو به بالا افتاده بودند… دردناکتر از این، وضع پدر و مادر سالخورده جوان بود که از خانه محقرشان بیرون آمده با گریه و زاری او را صدا می زدند: عبدالرسول، عبدالرسول.

وقتی دیدم پیرزن خودش را روی زمین انداخت و کورمال کورمال روی خاک ها دست می کشید و جلو می آید، تازه فهمیدم چشمانش نمی بیند. پیرزن روی جنازه دست می کشید و می گفت: یومّا، یومّا، مادر، مادر. انگار از سکوت پسرش فهمیده بود اتفاقی افتاده.

من زنده ام

معصومه آباد

این کتاب در مورد اسارت چهار شیر زن ایرانی در زندان های رژیم بعثی در دوران هشت سال دفاع مقدس به نگارش درآمده.

سی و چند روز بیشتر از حمله رژیم بعث به ایران نگذشته بود که چهار نفر از دختران امام خمینی (ره) دست نامحرمان اسیر شدند! «بنات الخمینی» عنوانی بود که سربازان بعثی به بانوان امدادگر ایرانی داده بودند. بعثی ها اول که ماشین شان را محاصره می کنند، از خوشحالی پشت بی سیم به فرماندهان شان اعلام می کنند که دختران خمینی را گرفتیم! بعدتر برخی دیگر از افسران بازجو به این بانوان غیرنظامی می گویند از نظر ما شما ژنرال های ایرانی هستید!

عنوان کتاب که بر روی جلد چاپ شده، دست خط معصومه آباد است. آن روز که برای فرار از بی خبری مفقودالاثری برای خانواده اش یا هر کسی که می توانست فارسی بخواند نوشته بود: «من زنده ام. معصومه آباد.»

معصومه آباد می گوید: «با خودم عهد بستم که حقیقت را هم چنان که دیده و شنیدم بدون اغراق بگویم. مبالغه آفت حقیقت است. آن جایی که گریه کردم، می گویم گریه کردم و آن جا که ترسیدم، می گویم ترسیدم!» اثر، کاملا با حال نویسنده قدم به قدم جلو می رود گاهی عصبانیت و رنجش نویسنده را در عمق مطلب درک می کنید. شاید برای شما جالب باشد که این همه رخداد و حادثه که در کتاب آورده شده چطور از یاد نویسنده نرفته؟ خانم معصومه آباد می گوید در طول ۱۹ سال بعد از آزادی تا سال ۹۲ از خاطراتش فرار نکرده و دائما در طول این زمان در محافل دوستان و دانشجویان خاطرات خود را بازگو کرده. نویسنده از کودکی خود و دوره ای شروع به نوشتن می کند که اولین تصاویر و خاطرات را در ذهن دارد. دو فصل ابتدایی کودکی و نوجوانی شاید حجم کتاب را افزوده باشد، اما این قدر هست که مخاطب با شخصیت نویسنده خوب آشنا می شود. هرچه باشد او یک نیروی مردمی داوطلب بوده است و برای او خانه و کودکی اش اهمیت مضاعفی دارد.

این را هم بخوان :  کتاب جستارهایی درباره عقلانیت

خانم آباد در ابتدای کتاب نوشته است: «سال ها بود سنگینی کلمات را بر شانه می کشیدم و هر روز خسته تر و خمیده تر می شدم. یک روز که قدم زنان، با این کوله بار سنگین از پیاده رو خیابان وصال می گذشتم، به آقای مرتضی سرهنگی (گنجینه ی معرفتی شهدا، جانبازان و آزادگان ) برخوردم. از حال من پرسید. گفتم هرچه می روم و هرچه می گذرد این بار سبک نمی شود. گفت باری که روی شانه های توست فقط از آن تو نیست. باید آن را آهسته و آرام زمین بگذاری و سنگینی آن را با دیگران تقسیم کنی. آن وقت این خاطرات مانند مدال افتخاری در گردن همه ی زنان کشورمان خواهد درخشید.»

شاید نویسنده کتاب حرفه ای نباشد و انتقاد هایی به ادبیات و سبک بیان خاطرات وی مطرح شود در کل هرچه هست خواننده مهلت فکر کردن به اتفاقات و تحلیل ها را پیدا می کند. صداقت در طول کتاب موج می زند و در لا به لای کتاب دو احساس «اندوه و غم» و «عزت و افتخار» را توأمان تجربه می کند و جاهایی از کتاب را از پشت پرده اشک خواهد خواند. معصومه آباد به همراه شمسی بهرامی، فاطمه ناهیدی و حلیمه آزموده در یک قفس زندانی بودند. چهار نفر با تفکرات و سلایق مختلف که همراهی چهارساله، آنان را در مقابل همه چیز همدل و همزبان کرد. حتی اتهامشان نیز شبیه هم بود: عشق به امام و انقلاب و جمهوری اسلامی.

در دیداری که جمعی از خانواده شهدا و ایثارگران با رهبر انقلاب داشتند، مادر خانم آباد معامله خود با خداوند در جوار حرم حضرت معصومه (س) و آزادی خانم آباد از اسارت عراقی ها را روایت کرد و رهبر معظم انقلاب نیز به کتاب «من زنده هستم» خاطرات خانم آباد اشاره کردند و فرمودند: «بنده این کتاب را در ۲ روز خوانده ام»

به هر حال «من زنده ام» حتما یکی از کتاب های مهم تاریخ دفاع مقدس ماست چرا که بخشی را روایت می کند که شاید حتی تصورش هم ممکن نباشد، چه رسد به تحمل چهار ساله اش.

این را هم بخوان :  کتاب جستارهایی درباره عقلانیت

کنار رود خین

اشرف السادات مساوات

مهرداد سیستانی برای آزادسازی خرمشهر سال ۶۱ به جبهه رفت وقتی می رفت ۱۷ سال داشت و برای مادرش تا ابد در همین سن ۱۷ سال باقی ماند چون دیگر هیچ وقت برنگشت. یک روز از سپاه آمدند خانه مساوات و به او گفتند پسرش مفقودالاثر است خانم مساوات تا سال ۶۹ بیشتر جبهه ها و مناطق را به دنبال جسد پسرش گشت تا عاقبت در (کنار رود خین) جسد پیدا شد. این کتاب در مورد داستان این جستجو و محل شهادت مهرداد است که خواندن این کتاب را حتما به شما توصیه می نماییم.

قسمتی از کتاب:

وقتی به کنار کانتینرها می رسیم، با باز شدن اولین کانتینر، چشمم به پیکر چند شهید می افتد که سوخته اند و پوست بدنشان مثل چادرم سیاه شده. از این همه ظلم، اشک هایم روان می شود. خود را وابسته به آنها می بینم. همه همان مهرداد من هستند. می خواهم آنها را ببوسم و ببویم و با تک تکشان درد دل کنم اما خجالت می کشم. همراه ما جوانی است که از آمل آمده و دنبال برادرش می گردد. اولین شهید، کنار در کانتینر قرار دارد. جوان می گوید: «این برادر من است؛ چون جورابی که پای اوست، مال من است. آن را موقع رفتن به جبهه، از من گرفت.»

جنگ دوست داشتنی

سعید تاجیک

برای نویسنده خلاق و خوش ذوق داستان های جنگی، خود جنگ را هم مثل داستان می داند یک داستان پر از هیجان و خنده است در کتاب تاجیک هم رزمندگان گمنام و معمولی هستند هم شهدای نامداری مثل حاج ابراهیم همت.

خمپاره های دشمن مدام به اطرافمان می خوردند. گهگاه هم گلوله های مستقیم تانک مثل برق از بالای سرمان می گذشتند و به پشت سرمان اصابت می کردند. در همان لحظه، جواد اشاره کرد، از روی صندلی بلند شدم و ایستادم. جیپ همچنان به طرف خط می رفت. با صدای بلند گفتم: «اگر با کشته شدن ما فاو پابرجا می ماند، پس ای خمپاره ها ما را دریابید!»

برادر شریفی که هول کرده بود، با لهجه ترکی فریاد زد: «آهای! چه کار می کنی؟ بگیر بشین. اینجا تو دید مستقیم دشمن است!» بچه ها زدند زیر خنده. گفتم: «دلم برای حوری های خوشگل بهشت تنگ شده. می خواهم شهید شوم. آهای حوری های خوشگل کجایید… اللهم زوجنا من الحور العین!»

فاصله ما تا خط حدود ۲۰۰ متر بود که ناگهان یک خمپاره ۱۲۰ زوزه کشان آمد و چند متری ما، به زمین اصابت کرد. شریفی که حسابی خود را باخته بود، فریاد زد: «تو امروز سر ما را به باد می دهی!»

جواد در حالی که می خندید، به شریفی گفت: «ولش کن، زیاد سر به سرش نگذار. این دیوانه است. تا به حال چند بار او را موج سنگین گرفته!» شریفی گفت: «از کارهاش معلومه! برای چی این را دنبال خودتان آوردید؟» جواد خندید و گفت: «برای خنده!»

روزهای آخر

احمد دهقان

احمد دهقان را با فیلم جنجالی پاداش سکوت می شناسیم که با بازی زیبای آقای پرویز پرستویی همراه بود رد داستان نویسی او در این کتاب هم پیداست. کتاب روزهای آخر، روایت روزهای عملیات بیت المقدس۷ و روزهای آماده باش است. داستان از زمان برگشت به پادگان دو کوهه تا خبر قبولی قطعنامه توسط ایران را روایت می کند.

این را هم بخوان :  کتاب جستارهایی درباره عقلانیت

بعد از ناهار بلند می شوم. روی بالکن می نشینم و چای را دم می کنم. بچه ها دور هم مشغول صحبت می شوند. لیوان هایی را که تا چندی قبل شیشه مربا بوده اند، روی میز می چینیم. با دستمالی کتری روی سماور را برمی دارم و می آورم طرف لیوان ها. می خواهم اولین لیوان را پر کنم که رادیو سیاه رنگ خبر از ساعت دو می دهد. علی در حالی که به دیوار تکیه داده، می گوید: «صدای رادیو رو زیاد کن!»

با دست دیگر پیچ رادیو را می چرخانم. صدای مارش اول اخبار، دیگر صداها را می پوشاند. مشغول می شوم به ریختن چای. سومین لیوان را پر می کنم که گوینده اخبار شروع به صحبت می کند. گوش هایم را تیز می کنم: «دولت ایران امروز طی نامه ای به دبیر کل سازمان ملل رسما قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت…»

همانطور می مانم و خشکم می زند. شوکه می شوم. نگاهم روی حباب های توی لیوان قفل می شود. توی سرم مرور می کنم: «… رسما قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت … رسما … پذیرفت … قطعنامه …» کتری را روی لبه بالکن می گذارم. برمی گردم. علی همانطور تکیه داده به دیوار مانده است.

 

هفت روز آخر

محمدرضا بایرامی

این کتاب که یکی از برجسته ترین کتاب های لیست ما است روایت گر هفت روز آخر جنگ است از ۲۱ تیر تا ۲۷ تیر سال۱۳۶۷ که ایران قطعنامه را قبول می کند تعداد صفحات کتاب ۱۵۰ صفحه است که از این تعداد ۱۱۷ صفحه از آن به حوادث روز سه شنبه ۲۱ تیر اختصاص دارد شاید یکی از دلایل آن این باشد که در آن روز گردان راوی مجبور به عقب نشینی می شود و این عقب نشینی تاثیر بسزایی در کل داستان دارد که شامل جزئیات فراوانی است.

بچه ها، اطراف ماشین، در رفت و آمد هستند. چند بار، جسته و گریخته، کلمه «آب» می شنوم. با خودم می گویم: «لابد اینجاها چشمه ای هست.» دستم را جلوی چشمم می گیرم و پایین می روم. از چشمه، خبری نیست. بچه ها دور یک مرد جمع شده اند.

مرد «دشداشه»ی سفیدی پوشیده و «جامانه»ی سفیدی هم به سر دارد، لاغر و قدبلند است. دارد سعی می کند بچه ها را آرام کند. «جوش نزنید برادرها! آب زیاد هست، یک کلمن پر! به همه تان می دهم.» می روم توی صف. بچه ها برای آب خوردن، سر و دست می شکنند – آب زیاد است. بالاخره به هر کدامتان، یک در کلمن می رسد. سرانجام نوبتم می شود. مرد عرب، در کلمن را پر از آب می کند می گیرد به طرفم، آب را می گیرم. دست و دلم می لرزد. در تمام طول راه، در همه لحظات امید و ناامیدی، تنها کلمه ای که ورد زبانمان بوده، همین بوده؛ آب!

مطلب پیشنهادی

کتاب بازمانده روز نوشته کازئو ایشی گورو

اگر به یاد داشته باشید در چند پست گذشته به دریافت کننده جایزه نوبل ادبیات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *