قالب وردپرس قالب وردپرس آموزش وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس
خانه / کتاب / شاید آخرین فصل سال، پاییز باشد!

شاید آخرین فصل سال، پاییز باشد!

«پاییز فصل آخر سال است» رمانی پر فروش از نگارنده جوان، نسیم مرعشی است که موفق به کسب جایزه‌ ادبی جلال آل احمد شده است. دهه‌ شصت با همه‌ حوادث، حساسیت‌ ها و التهاب های دوران جنگ نسلی متفاوت را تربیت کرد؛ نسلی که زاویه‌ نگاهش و جنس دغدغه‌ هایش از نوع دیگری است. در این کتاب ترس‌ ها و آرزوهای دور و دراز و رویاهای مشترک فرزندان دهه شصت را بخوانید.

روایت زندگی سه دختر دهه‌ شصتی

«پاییز فصل آخر سال است» ماجرای روجا، لیلا و شبانه، سه دختر دهه‌ شصتی را در یک تابستان و پاییز روایت می‌کند. آنها سه دانشجوی همکلاسی هستند که هر کدام دغدغه‌ های خاص خود را دارند. روجا به قصد ادامه‌ تحصیل درصدد مهاجرت به فرانسه است. شبانه دختری است که دوران کودکی‌ خود را در جنگ سپری کرده و برای ازدواج دو دل است و لیلا که شوهرش میثاق او را ترک کرده و به کانادا مهاجرت کرده برای ادامه تحصیل.

این سه شخصیت مدام در چالش درونی به ‌سر می‌ برند، میان ترس ‌ها و تردیدها، رویاها و دلبستگی‌ هایشان معلق مانده اند، داشته های خود را دوست ندارند و از شخصیت خودشان راضی نیستند.برای به دست آوردن برخی چیز ها تلاش فراوانی می کنند ولی پس از دستیابی از نظرشان آن چیز رنگ می بازد و کم اهمیت می شود. به عقیده‌ی نویسنده در واقع سه شخصیت این داستان، یک نفر است که دوره‌ های مختلف زندگی‌ خود را روایت می‌کند.

رمان به دو بخش تابستان و پاییز تقسیم شده که هر بخش شامل سه فصل است. هر یک از شخصیت‌ های کتاب یک فصل را روایت می‌کنند. تمامی روایت ‌ها با راوی اول‌ شخص روایت می‌شود و گاهی نیز با هم تداخل دارد و شاید دچار سردرگمی شوید. مرعشی نگارش رمان را در اواخر تابستان ۹۰ آغاز کرده و تابستان سال ۹۲ آن را به ناشر تحویل داده است. او می‌گوید: «در مدت دو سالی که من رمان را می ‌نوشتم با سه شخصیت رمان یعنی روجا و شبانه و لیلا زندگی می‌کردم و تمام فکر و ذکرم این شخصیت‌ ها بودند. هنوز هم فکر نمی‌کنم که وجود ندارند. این سه شخصیت برای من خیلی واقعی هستند.»

مصطفی مستور داستان نویس و منتقد آثار ادبی عقیده دارد شاه ‌کلید فهم این رمان در یک جمله نهفته است: «هیچ چیز هیچ وقت قرار نیست درست شود.» او می‌گوید: «وقتی شخصیت‌ های داستان، زن هستند، باید به پس ‌زمینه‌ اجتماعی توجه بیشتری کرد. امروز زنان اشتیاق ‌هایی در عرصه‌ اجتماعی دارند که اغلب صورت تحقق نمی‌گیرد. آگاهی الزاما به حل مشکل نمی‌انجامد و در این رمان نیز زنان پس از آگاه شدن، مشکلاتشان بیشتر می‌شود. آگاهی در سطح آگاهی باقی نمی‌ماند و نیاز به حرکت را پدید می‌آورد؛ اگر حرکتی پدید نیاید، فردی که به آگاهی دست یافته، احساس فشار خواهد کرد. فشار عامل مهمی است که به ناپایداری منجر می‌شود و سرانجام گسست را پدید می‌آورد؛ از هم‌گسیختگی نوعی نارضایتی را ایجاد می‌کند و همین جاست که جوهر اساسی داستان پدید می‌آید. قلب شخصیت‌ های این رمان متعلق به گذشته است و ذهن‌شان در پی آینده. شخصیت ‌های آن لیوان‌ های بلورینی هستند که هم ‌زمان آب سرد و گرم در آنها ریخته می‌شود. نتیجه‌ این کار ترک ‌خوردن لیوان است. بخش بیرونی شخصیت‌ های رمان بسیار ساده است، اما بعد درونی‌ شان، وقتی به شکل حدیث نفس بروز می‌یابد، نشانگر عمیق بودن نگاه‌ آنهاست.»

این را هم بخوان :  کتاب جستارهایی درباره عقلانیت

 

وسواس نویسنده در نگارش

این رمان روایت‌ های چندگانه دارد و از فرم دایره ‌ای در نگارش آن استفاده شده است. فصل‌ های رمان کاملا با هم برابر هستند. این از وسواس نویسنده ناشی شده است. او نمی‌خواسته هیچ کدام از سه شخصیت از دیگری پر رنگ‌ تر به نظر آید. مرعشی فصل لیلا را با توجه به شخصیت او و دغدغه‌ هایش با شاعرانگی نگاشته است. او می‌گوید در مصاحبه‌ ای خوانده بوده که گلی ترقی داستان‌ هایش را بلند می‌خواند و بعد بازنویسی می‌کند. او هم از ترقی تقلید کرده، داستانش را بلند خوانده و صدایش را ضبط کرده و سعی کرده به متن آهنگ ببخشد.

روایت چند شخصیتی کتاب تعدد زبانی هم طلب می کند که مرعشی بیشترین وقت را برای این موضوع گذاشته است. او در این باره می‌گوید: «اگر سه شخصیت، اول شخص روایت نمی‌شدند مجبور نبودم به سه زبان مختلف بنویسم. در طراحی سعی کرده بودم زبان لیلا شاعرانه، زبان شبانه ساده و زبان روجا به هم ریخته و شاکی و کمی هم کابوس‌ وار باشد. زبان لیلا و شبانه را که نوشتم برای نوشتن زبان روجا به مشکل برخوردم. تقریبا شش ماه طول کشید تا برای روجا به زبانی رسیدم که راضی ‌ام کرد.»

بخشی از واگویه‌ های لیلا

«آب‌ جوش را که می‌ریزم توی لیوان، رگه‌ های قهوه‌ ای دود می‌شوند توی آب و پیچ‌ و تاب می‌خورند. نخ کیسه‌ چای را می‌کشم. رگه‌ ها باهم قاطی می‌شوند و برایم چای فوری درست می‌کنند. نیستی و با خیال راحت قوری را در بالاترین کابینت قایم کرده‌ام و فقط چای فوری می‌خورم. باید چای بخورم تا سرحال شوم. باید سرحال بروم سرکار. دارم می‌روم سرکاری که همیشه دوست داشته‌ام. کاری که خوشحالم می‌کرد. باید باز هم دوست‌اش داشته باشم. چرا ندارم؟ چرا هیچ‌چیز این روزها دیگر مرا نمی‌خنداند؟ به خاطر بی‌کاری است حتما. باید چیزی داشته باشم که مرا فرو ببرد توی خودش و نگذارد بفهمم کجا هستم. باید روزهایم را بگذراند. باید حواسم را پرت کند از همه‌چیز. حواسم که به چیزی پرت نمی‌شود، فکرها پیدای‌شان می‌شود. خودم را ول می‌کنم روی مبل قرمز و هزار ساعت هم که بنشینم حوصله‌ام سر نمی‌رود بس که فکر می‌دود توی سرم. فکر خودم، تو، سمیرا، زندگی شبانه و ماهان. فکر این‌که چرا به این‌جا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده‌مان ترک خورد که بدون این‌که بدانیم برای چه، با یک باد، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی‌توانیم از جای‌مان بلند شویم. نمی توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده‌ایم…»

این را هم بخوان :  کتاب جستارهایی درباره عقلانیت

 

نویسنده

نسیم مرعشی (۱۳۶۲) فارغ‌ التحصیل رشته‌ مکانیک از دانشگاه علم و صنعت است، او روزنامه‌ نگاری را از سال ۸۶ با معرفی کتاب در مجله‌ همشهری جوان آغاز کرد. اولین داستانش را در سال ۸۸ نوشته و در سال ‌های بعد با نوشتن رمان، داستان کوتاه و فیلمنامه‌ داستانی و مستند نویسندگی را ادامه داد. در سال ۹۲ برای داستان «نخجیر» جایزه‌ داستان بیهقی را از آن خود کرد و در سال ۹۳ رتبه‌‌‌ اول نخستین دوره‌ی جایزه‌ داستان تهران را برای داستان «رود» کسب کرد.

اولین رمان او پاییز فصل آخر سال است جایزه‌ ادبی جلال آل احمد را برای او به ارمغان آورد. فیلمنامه‌ فیلم سینمایی«بهمن» به قلم مرعشی و به کارگردانی مرتضی فرشباف و با بازی فاطمه معتمدآریا ساخته شده است.

ادبیات برای نسیم مرعشی از دوران کودکی یکی از دغدغه ‌ها و علایق زندگی ‌اش بوده است؛ پدرش کتابخانه‌ بزرگی داشته و او اولین کتاب ‌ها را از کتابخانه‌ او انتخاب کرده و خوانده است. کتاب‌ های محبوبش در آن دوران «بلندی ‌های بادگیر»، «جین ایر» و «سرخ و سیاه» بوده که هنوز هم گاهی به آنها نگاهی می اندازد با وسواس نوشتم یکی از خصیصه های این نویسنده است.

 

قسمت هایی از متن پاییز فصل آخر سال است

دنبال تو می ‌دویدم. روی سرامیک‌ های سرد و سفید سالن. در آن سکوت ترسناکِ هزار ساله. هن و هنِ نفس‌ هایم با هرگام بلند تر در گوشم تکرار می‌شد و گلویم را تلخ می‌کرد. بخش پروازهای خارجی آن طرف بود. امام نه، مهرآباد بود انگار. و سالن پروازش هی دورتر می‌شد. رسیدم به گیت. پشتت به من بود، اما شناختمت. کت نیلی‌ ات تنت بود و چمدان به دست، منتظر و آرام ایستاده بودی. روشنی سالن به سفیدی می‌زد. فقط نور می‌ دیدم و تو را. لکه ‌ای نیلی روی سفیدی مطلق. صدایت زدم. راه افتادی و دور شدی. سُر می‌خوردی روی سرامیک ‌های سالن. دویدم. دستم را دراز کردم و دستت را گرفتم. برگشتی. دستت توی دستم ماند و هواپیما پرید…

این را هم بخوان :  کتاب جستارهایی درباره عقلانیت

فکر این که چرا به این جا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده ‌مان ترک خورد که بدون این که بدانیم برای چه، با یک باد، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی‌توانیم از جای‌ مان بلند شویم. نمی‌توانیم خودمان را  بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده‌ ایم. اشتباهِ کدام طراح بود که فشارها را درست محاسبه نکرد و سازه‌ مان را طوری غیر مقاوم ساخت که هر روز می‌تواند برای شکستن ‌مان چیزی داشته باشد؟ فکر زندگی بی‌ خنده و بی‌آرزو تکه ‌تکه‌ام می‌کند. مثل لکه‌ زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه.

وقتی سکوت می‌کنم یعنی موافقم؟ نه، نیستم. من وقتی موافق باشم سکوت نمی‌کنم، می‌خندم. دهانم را باز می‌کنم و می‌گویم بله، موافقم. اما سکوت، می‌دانم که نمی‌کنم. شاید آن روز هم سکوت کرده بودم که فکر کردی با رفتنت موافقم. ساکت نشسته بودم و چمدانت را می‌بستم. موافق نبودم، فقط ساکت بودم؛ و تو بدون من رفتی.

بالای مژه ‌ها خط سیاه می‌کشم. کج می‌شود مثل همیشه. مثل تمامِ خط‌های زندگی ‌ام که کشیدم و کج شد و پاک کردم و باز کشیدم و باز کج بود. مثل شب ‌های مشق که صد بار با مداد قرمز لای “بابا”های سیاه خط می‌گذاشتم و خراب می‌شد و پاک می‌کردم و باز می‌کشیدم و باز خراب می‌شد و من می‌ ماندم و دفتر پاره. به سمیرا التماس می‌کردم که برایم خط بکشد. نمی‌کشید و می‌گفت دیوانه، خوب است همین ‌ها؛ و من با چشم‌ های خیس، باز پاک می‌کردم و باز می‌نوشتم. دیگر اما زور پاک کردن ندارم. رویش باز خط می‌کشم تا پهن شود و کج ‌و کولگی‌ اش گم شود در سیاهی مداد.

این موقعیت‌ های نفرت ‌انگیز زندگی من کِی قرار است تمام شوند؟ تصمیم‌های زجرآور بین بد و بد، بدتر و بدتر. دوراهی‌ هایی که انتهای هرکدام ‌شان یک شهر سوخته است. راهِ محکوم به شکست باید تنها راه باشد تا زجرش فقط زجر شکست باشد. همیشه باید تنها یک راه باشد که بدون عذاب وجدان تا تهش بروی و در آن از شکنجه‌ی وسوسه‌ی راهی که انتخاب نشده، هر قدمت لرزان ‌تر از قدم بعدی نباشد. باید همیشه تنها یک راه باشد. تنها یک راه. کار باید یا خوب باشد یا بد، که بفهمم باید قبولش کنم یا نه.

نمی‌دانم این “چیزی شدن” را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. اینهمه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟

مطلب پیشنهادی

کتاب بازمانده روز نوشته کازئو ایشی گورو

اگر به یاد داشته باشید در چند پست گذشته به دریافت کننده جایزه نوبل ادبیات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *